2017/05/24
يك قطعه شعر بسيار زيبا بود و هست كه سالهاى زيادى ست دلم ميخواسته يكبار برايش بخوانم. سالهاى زياد كه ميگويم چيزى بيشتر از ده سال است! هر بار كه ديدارى دست ميداد آنقدر حرفهاى نگفته ديگر داشتيم كه كار به خواندن و مزه مزه كردن يك غزل نميرسيد.
يكبار چند سال پيش براى اينكه فكر ميكردم شايد فرصتى براى خواندن اين شعر پيش نيايد و من هر بار با شنيدن اين شعر قلبم بيشتر پر بكشد، شعر را نوشتم روى يك تكه سفال كه براى ساخت سقف معبدى در يكى از همين كشورهاى بوداپرست قرار بود استفاده شود و با خود گفتم حالا كمى آرام بگير كه نگرفتم البته !!
لابد آن شعر حالا بر بام آن معبد جا خوش كرده و نميدانم تا كى ميماند. اصلا كسى روى بام آن معبد ميتواند برود مگر؟ يا اگر برود مگر ميتواند آن را بخواند؟ يا اگر بخواند چطور ممكن است بداند چه شد كه اين شعر از ميان هزاران اينجا نوشته شد؟
حالا اصلا مگر اينها مهم است؟
بعد از همه اين داستانها عاقبت روزى يا شبى، درست يادم نيست، فرصتى پيش آمد كه بى حرف ناگفته اى هر كداممان سرگرم كارى بوديم كه من ناگهان ياد آن شعر افتادم. همان شعر كه بيشتر از ده سال هر روز و هر شب آرزو داشتم با هم بخوانيمش!! ولى هرچه سعى كردم نتوانستم شعر را بخوانم. يا از او بخواهم بخواندش.
آن موقع بود كه دانستم بخش عظيمى از ادبيات رسالتش اينست كه تنهايي آدمها را مرهمى بگذارد و تمام زيبايى آن شعر زمانى بود كه من دلتنگش بودم و فكر ميكردم آن شعر تمام حرفهاى ناگفته من ميتواند باشد. اما آن لحظه، درست در همان لحظه كه ميتوانستم به جاى حرف زدن، نگاهش كنم يا نوازشش كنم يا سرم را روى شانه اش بگذارم چه نيازى بود كه شعرى بخوانيم؟
خنده ام گرفته بود. ده دوازده سال منتظر اين لحظه بودم؟؟؟
شعر ديگرى در ذهنم ميدرخشيد:
گفته بودم چو بيايى
غم دل با تو بگويم
چه بگويم؟
كه غم از دل برود
چون تو بيايى
..
كاش ميتوانستم آن سفال روى سقف معبد را بياورم پايين و روى آن شعر را خطى بكشم و بنويسم اشتباه شد و شعر جديد را به جايش بنويسم شايد كمى آرام بگيرم!!!
كه نميگيرم.
..