2008/05/27
همان لباس را می پوشم ، همان شال را دور گردنم می پیچم ، همان عطر را میزنم ، همان موسیقی را گوش میکنم ، همانطور روی همان صندلی می نشینم ، پشت همان میز ، همان کتاب را می خوانم ، همان تصویرها را در ذهنم مرور می کنم ، همان عکس ها را نگاه می کنم ، همان لاک را میزنم به ناخن هایم ، تا شاید تو از همان در بیایی .
مدت زیادی گذشته . خیلی زیاد و تکرار برای من یعنی مرگ . می دانی که !
2008/05/26
همیشه این احتمال وجود دارد که بعد از روز ، شب بیاید و باز این احتمال وجود دارد که بعد از شب ، روزی دیگر و خب این هم خیلی خوب است و هم خیلی بد .
همین دیگر !
2008/05/22
دیگر راه زیادی نمانده .
خیلی نزدیک شده ام .
تقریبا رسیده ام .
مرز را میبینم .
مرز جنون را !!!!
نکند آن طرف منتظرم نباشی .
2008/05/21
با چنان وسواسی شمع ها را خاموش می کند و با چنان دقتی قهوه درست می کند که انگار کاری مهم تر از این دو کار در دنیا وجود ندارد . دلم می خواهد ساعتها گوشه اتاقش بنشینم و تماشایش کنم . اگر دلش خواست با هم حرف بزنیم . اصلا هر چه او بخواهد ، فقط من تماشایش کنم .
2008/05/20
از آن روز که به زن گفت دستت را به من بده و نترس خیلی نگذشته است .
زن گفت دست لازم نیست . من حست می کنم .
او گفت : جون به جونت کنند شاعر مسلکی . هیچوقت آدم نمیشوی . دستت رو به من بده و نترس .
طبق عادت و از روی آن بخش منطقی و محافظه کارانه وجودش پرسید : کجا می خواهیم برویم ؟
او گفت : فقط نترس . مهم نیست کجا . مهم اینست که میرویم . بهتر از اینجا و آنجا نشستن و نرفتن است .
زن دوباره پرسید : بعدش چه می شود ؟
او گفت : بعدی وجود ندارد . همه چیز همین الان است . این را که دیگر خودت می گفتی . یادت رفته ؟
حرفهایش تازه نبود . فقط بعد از مدت ها یاد آوری می شدند برای زن . برای همین خیلی وقت لازم نبود تا حرفهایش را بپذیرد . با این حال خیلی با احتیاط یک قدم جلو گذاشت ولی باز هم سوال داشت . گفت : حرفهایت کمی بزرگ هستند . مسوولیتشان سنگین است . می دانی که . اگر فکر میکنی سنگین تر از تحملمان است رهایش کن .
او گفت : داری مهارم می کنی ؟ من از هیچ چیز نمی ترسم .
...................................................
دری بزرگ و سنگین و زیبا پیش رویشان بود . زن با همان حس زنانه و شاعر مسلکی اش در را مانند درهای زیبای مراکشی پر از نقش و نگار با رنگ های درخشان و متنوع می دید . قبل از اینکه از او بپرسد در را چگونه میبیند از در گذشتند و وارد شدند و در پشت سرشان بسته شد و بعدش دیگر تاریکی بود . در آن چند لحظه قبل از بسته شدن در، زن راهی که جلوی پایشان بود را دید اما تاریکی خیلی زود همه جا را گرفت . دست در دست مانده بودند میان تاریکی که چه کنند . زن با خود می گفت آرام آرام می رویم جلو تا راهمان را پیدا کنیم اما او ناگهان گفت : فکر می کنم اینطوری نمی شود ادامه داد . تو اینجا صبر کن تا من راه بهتری پیدا کنم . دست زن را رها کرد و در چشم به هم زدنی از در بیرون رفت . زن نترسید . منتظر ماند . چند روزی طول کشید تا او آمد . چیزی برای روشن کردن راه نیاورده بود . فقط مقداری آب و نان همراهش بود . آنها را به زن داد . گفت باز هم منتظر بمان تا راهی بیابم و باز رفت . الان مدتی ست که هر چند روز یک بار با مقداری آب و نان می آید و دوباره می رود تا راهی پیدا کند . حتی یک بار برای زن یک کتاب آورد و گفت این را بخوان تا حوصله ات سر نرود . زن اما انرژی ای برایش باقی نمانده بود تا برایش توضیح دهد در این تاریکی که تو حتی نمی بینی چه به سر من آمده چطور می شود کتاب خواند . و او باز رفته تا راهی بیابد . همین روزهاست که پیدایش شود . اما زن دیگر منتظر آب و نان نیست . به چیز بزرگتری فکر می کند . به چیزی بزرگتر از آب و نان . خیلی بزرگتر !!!
راه رفته را باز نخواهد گشت یقینا .



2008/05/19
یادم می آید روزی گفتی چرا نامه نمی نویسی ؟
گفتم برای که ؟
گفتی برای همان کسی که تمام روی سخنت با اوست . برایش نامه بنویس .
با خودم گفتم تو دیگر چه دیوانه ای هستی . می دانی که روی سخنم با توست . برای تو نامه بنویسم ؟ اما نگفتم . شاید به امروز فکر میکردی که فکرش را در من کاشتی . نامه نوشتن همیشه مرا به گریه می اندازد ، همیشه . مثل همین الان . نامه خواندن هم همینطور . اصلا نامه چیز غم انگیزی ست چون نشانه قطعی فاصله ست . نامه نوشتن برایم به معنای تایید فاصله ست . برای همین برایت نامه نمی نویسم . ترجیح می دهم برایت داستان بسازم . داستان ساختن یعنی امیدوارم که یک روزی ، یک وقتی ، یک جایی ، یک جوری ببینمت و برایت تعریفشان کنم . نامه ای که نمی دانم حتی به دستت میرسد که بخوانیش یا نه ، چه دردی از دل من دوا می کند ؟ تازه برای داستان هایم منتظر جواب نیستم اما نامه بدون جواب .. .



2008/05/18
درست همان طوریست که فکرش را می کردم .
همان طوریست که همه می گفتند .
همانطور نرم نرمک شروع می شود و به این سادگی ها رفتنی نیست .
اعتیاد را می گویم .
موافق بودی یک زمانی با من .
هنوز هم هستی ؟
به " خیالت " معتاد شده ام !
2008/05/17
هر وقت چشمم به تو می افتد یاد آن شب عجیب می افتم که نفهمیدم چه شد که آنطور شد . تصویر آن حمام رنگارنگ می آید جلوی چشمم که تمام مدت مطمئن بودم دارد حرکت می کند و جرآت نمی کردم دستم را از دیوار رها کنم . تکان هایش اصلا عادی نبود . به شدت حرکت میکرد . می چرخید ، به چپ و راست و حتی بالا و پایین هم میرفت . تا آن آب لعنتی کوهستانی گرم شد انگار عمری گذشت . کف دستانم آنچنان بی رنگ شده بودند که تمام مویرگهایش را می دیدم .خوب شد آینه ای روبرویم نبود چون احتمالا از دیدن صورت خودم با هزاران مویرگ و رگ های کبود از ترس پس می افتادم . تنها رنگی که در آن بی رنگی خودم دیدم جریان آب سرخ رنگی بود که از مچ دستم به سمت انگشتانم روان بود . مجبور شدم لختی دست از دیوار بردارم و با دست چپم به سختی گره کورت را باز کنم . راحت تر از آنی که فکر میکردم باز شدی . نجاتت دادم فکر کنم وگرنه احتمالا تو هم همه رنگت را می باختی آن شب . در آن وضعیت دشوار که رو پایم بند نبودم فکر میکردم عین فیلم های سینمایی شد . فقط ای کاش این آب لعنتی زودتر گرم میشد و حمام پر از بخار بود ، آن موقع صحنه تکان دهنده تر به نظر می رسید . نه ، این خیلی کلیشه ایست . باید جور دیگری پرداختش ....
دیگر چیزی یادم نیست جز اینکه آن شب تا صبح خواب او را دیدم و وقتی بیدار شدم تنها نشانه اتفاقات دیشب همان رشته چرمی سرخ رنگی بود که کنار روشویی سفالی افتاده بود و کمی از رنگ سرخش را پس داده بود به روشویی سبز . به کف دستهایم نگاه کردم ، مثل همیشه بودند . به خودم در آینه نگاه کردم ، مثل همیشه بودم . فکر میکنم تنفس در هوای حشیش آلود آن شهر به آن روزم انداخته بود .
هوای حشیش آلود هم ترکیب خوبی ست ! کمی هوسناک به نظر می رسد .
2008/05/14
یک عصر بهاری در تهران .
آپارتمانی در بلندی که چشم اندازی رو به شهر دودزده دارد .
همه چیز این خانه قدیمی هستند . زن جوان برای یک شام سه نفره دوستانه مدل خانه را ریخته به هم . این شام سه نفره باید دور میزی گرد صرف شود . میزی که زاویه نداشته باشد مثل خود زن . میز گرد را آورده گذاشته جایی که بشود ضمن شام خوردن از تماشای شهر هم لذت برد . جایی نزدیک به پنجره های سرتاسری پذیرایی . پرده های مخمل را کنار زده . سه صندلی لهستانی چیده دور میز با فاصله های مساوی . میز را مثل علامت تجاری کمپانی مرسدس بنز به سه قسمت تقسیم کرده . بشقاب های سفالی فیروزه ای رنگ را می چیند روی میز . قاشق و چنگال های نقره یادگار مادرش را می گذارد دو طرف بشقاب ها . برای شام امشب شراب دست سازی از انباری بالا آورده هر چند خودش میانه ای با الکل ندارد و همیشه از این بابت متاسف است ، اما امشب برای خاطر آن دو نفر هم که شده حتما گیلاسش را پر می کند و حتی شاید لبی هم تر کند . برای اینکه چه غذایی درست کند خیلی وقت صرف کرده بود و دست آخر به این نتیجه رسیده بود که باید از فرمول همیشگی استفاده کند . فرمول همیشگی چیزی نبود جز اینکه هر چه میپزی بپز فقط با عشق . این شد که رفته بود سراغ یخچال و تصمیم گرفته بود یک لوبیا پلوی خوش رنگ درست کند و این کار را کرده بود . حالا تمام خانه پر شده از عطر لوبیا پلو . از خودش راضی بود . درکاسه گلی دیگری که آن هم دلش آبی فیروزه ای بود ماست و خیار و سبزی های خشک معطر که عمه خدا بیامرزش پارسال برایش خشک کرده بود ، با کمی مغز گردو و کشمش ریخته بود و رویش را با گل سرخ خشک شده تزیین کرده بود و دو بته جقه در دل هم کشیده بود و در یخچال گذاشته بود تا خنک بماند . حالاهمه چیز آماده بود . ساعت دیواری را نگاه کرد . یادش افتاد مدتی ست کار نمی کند . خودش هم چند ماهی می شد که دیگر ساعت به دستش نمی بندد . به آسمان شهر نگاه کرد . نزدیک غروب بود . دیگر وقتش بود . از آن دو خواسته بود جوری بیایند که غروب شهر را با هم تماشا کنند . دیگر باید برسند . جلوی آینه رفت . گوشواره هایش را گوشش کرد . همه چیز را می تواند حذف کند به جز گوشواره . این یکی بهش اعتماد بنفس می دهد . گوشواره ها هم سنگهای کهنه فیروزه ای داشتند که از کهنگی به سبزی می زدند . این ها را خیلی دوست داشت . خیلی . پیراهن ساده سیاهش را هم با آن یقه هفت باز خیلی دوست می داشت . چند لحظه به آینه نگاه کرد . آینه را نمی دید . نگاهش از آینه عبور کرده بود . یک چیزی کم بود . به سمت جعبه موسیقی رفت . هوس کرده بود امشب از گرامافون قدیمی پدر موسیقی بشنود . یکی از سوزن های طلایی گرامافون را که پدر سال ها پیش در یکی از سفرهایش به پاریس از یک دست فروش خریده بود و همیشه میگفت این ها را برای مواقع خاص استفاده کنید ، برداشت و سر جایش نصب کرد . صفحه ای از تصنیف های " روح انگیز " برداشت و روی دستگاه گذاشت . سوزن را با احتیاط روی صفحه گذاشت . چند صدای خش خش و بعد .. .
بی اختیار به عکس سیاه و سفید بالای جعبه موسیقی نگاهی انداخت . عکس دسته جمعی از تمام کسانیکه در اولین هنرستان موسیقی ایران تحصیل و تدریس می کرده اند . در میان همه " علینقی وزیری " نشسته . کودکی که جلوتر از همه ست " حشمت سنجری " ست . او هم حالا سالهاست از این دنیا رفته . صدای سازشان اما در خانه پیچیده . عکس تیر ماه هزار و سیصد و چهار در حیاط هنرستان گرفته شده . سینه اش تیر کشید .
صدای زنگ در به شوقش آورد . مهمانانش را دور میز نشاند و لوبیا پلو را در دیسی کشید و وسط میز گذاشت . نشست . به چهره دو مرد نگاه کرد . خوب بودند هر دو . آن دو هم داشتند او را نگاه می کردند . زن از آنکه سنش خیلی بیشتر بود خواست تا بشقابش را به او بدهد . مرد بی اراده انگار که جادو شده باشد بشقابش را پیش برد . اما زن یادش آمد که ماست و خیار را فراموش کرده . خیلی سریع و سبک از جا برخواست و با خنده گفت الان بر میگردم و به سرعت باد رفت . بوی عطرش در فضا پیچید . مرد مسن تر که بشقاب در دستش مانده بود با حالت بسیار خاصی به مرد جوان که به شدت مشتاق و پریشان به نظر می رسید نگاهی انداخت . کل نگاهشان دو ثانیه هم نکشید اما قدرتمام حرف هایی که این چند روز گذشته در مورد او که بوی عطرش هنوز در فضا بود با هم زده بودند ، حرف در آن بود . مرد جوان تر منتظر بود چیزی بشنود .
مرد بشقاب به دست گفت : " حق داری ."
مرد جوان نفس عمیقی کشید .
چراغ های شهر روشن شده بودند و چشمک میزدند .
2008/05/13
من به شدت حس می کنم .
به حسم بیشتر از چشمانم اعتماد دارم .
این هم خیلی خوب است و هم خیلی سخت .