2016/01/20
همیشه یکی در قاب پنجره ای می ماند و دیگری می رود.
این شاید یکی از قدیمی ترین و تکراری ترین داستان های زمین باشد.
..

2015/06/11
همسایه مان دارد از سایه مان می رود.
یادم هست این خانه را به خاطر آنها انتخاب کردم . به خاطر حال خوبی که تراس خانه شان داشت و قرار بود که چشمم بارها و بارها روزها و شبها به آن تراس بیافتد. 
بوی قهوه صبحگاهشان بارها و بارها از خواب بیدارم کرده بود.
شب نشینی‌هایشان با دوستانشان در بالکن بسیار مورد علاقه من بود . حس می کردم خودم مهمان دارم. کلا از همسایگی چیزی کم نداشتند برای من.
الان دارم سعی می کنم به روی خودم نیاورم که دارند میز و صندلیشان را می کشند و می برند. جرات ندارم به تراس خالی نگاه کنم.
 به همین راحتی آدمها در زندگی می آیند و می روند. پوست کلفت شده ایم. عین کرگدن.
همین!
..
  
2015/05/23

 دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت،
دائما یکسان نباشد حال دوران،
گه نخور!
..
حافظ به سعی نیکات


2015/05/12
در روزهای سخت معجزات زیادی دیدم.
شمع نیمه جانی که به امید چند لحظه روشنش کردم و ۶ ساعت مقابل چشمم سوخت.
گلدان سبزی که یک شب ناگهان گل سفید خوش بویی داد.
خودم که هنوز زنده‌ام.
.
.
.
 چرا آرام نمی شوم؟
..
 



2015/05/10
جانم درد ميكند!
..

2015/04/20
مرسوم نيست كه آدمها يكديگر را آرام در آغوش بگيرند و به جاى هزارن كلمه ناتمام فقط به صداى قلب هم گوش دهند.
رسم خوبی ست اما !
صداى قلب از آن صداهاست كه از حافظه جان آدم پاك نميشود.
..

 
2015/03/20
در نااميدى بسى اميد است و پايان شب سيه سفيد است و ..
خب،
بعدش ؟
كسى چيزى گفته درموردش؟
..
وقتى بچه بودم، يعنى وقتى دبستان ميرفتم، تو مسير خونه تا مدرسه يك خونه اى بود كه هميشه درش باز بود. از اين خونه ها بود كه در توى خونه باز ميشد و حياط لابد پشتش بود، شمالى يا جنوبى، نميدونم. پنج سال هر روز از جلوى اين خونه رد ميشدم و ميديدم كه در خونه بازه، البته بعد از در، يك پرده زده بودن كه داخل خونه ديده نشه ولى صداى اهل خونه و بوى غذا و سالاد گوجه و خيار و پيازشون خب تا تو كوچه مي اومد.
همين ديگه.
ذهنم قفل كرده روى در اون خونه.
بعد از بيست و پنج سال آخه اين چه فكريه؟
..
2015/03/09
مثلا حافظ تا به حال در یک مصرع شعرش، ازدل چند نفر حرف زده باشد خوب است؟
یک نفر حساب کند برایم از زمان او تا همین امروز، چند نفر وقتی لال شده بودند وعاجز از بیان دردی که می کشیدند، با یک مصرع شعرش نفس راحتی کشیده‌اند و توانسته‌اند به زندگی ادامه دهند.
..


2015/03/06
آشپزخانه که تعطیل است یعنی حال خانم خانه خوب نیست.
آشپزخانه که پررونق است اما دو معنی دارد . یا حال خانم خانه خوب است یا حالش چنان بد است که می خواهد خودش را در آشپزخانه ذوب کند.
..
2015/02/07
درد بالای درد بسیار است.
..
2015/01/31
تمام زندگی به این می گذرد که حس های خوب و بد را تجربه کنی .
لحظاتی هست که با خواندن یک بیت شعر، چنان شوری در دل آدم بوجود می آید که احساس می کنی زیباتر و باارزش‌تر از زندگی چیزی وجود ندارد و به همان اندازه هم لحظاتی هستند که احساس می کنی بوی گند زندگی دارد خفه ات می کند و چیزهایی را تجربه می کنی که از زنده بودن بیزار می شوی.
 حس های ناشناخته قوی‌ای که زانوهای آدم را به لرزه درمیاورند.
بالاخره یک روز باید بین این حس ها یکی را انتخاب کنی. 
هیچکس به خاطر زیبایی زندگی خودش را نمی کشد. آدمها به هوای زیبایی و به امید تجربه کردن همان شوری که دل را می‌لرزاند به زندگی ادامه می دهند.
زندگی آدمها به این خاطر اینقدر کش می آید که نمی توانند دست آخر بفهمند که زندگی زیبا بود یا کثافتی بیش نبود.
آنهایی که با دست خودشان زندگی را خاتمه می دهند یک قدم جلوتر هستند. 
خودِ این بلاتکلیفی بین درک زیبایی و زشتی زندگی نوعی شکنجه ست که دست آخر به مرگ می رسد .
این حرفها انتها ندارد و خب،
این خیلی بد است.
..
 


2014/11/25
مرحله اول برای خالی کردن فشارغم در هر زنی چیدن موهاست. 
اگر زن باشید باور نمی کنم که این تجربه را نداشته باشید!
برای کسی مثل من که سالهاست موهایش را در مرز اندوه نگه داشته و چیزی برای چیدن ندارد ناخن ها باید جور موها را بکشند.
ناخن های کوتاه و مرتب حس قدرت میدهند به من. 
رنگشان می کنم که زنانه باشند اما قوی .
همین!
..

2014/11/17
مرا به گا بدادی 
و من 
هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم!
 ........
سعدی به سعی نیکات
2014/09/15
روابط آدمها وقتی به مکالمه درونی می رسد واقعا چیز کثافتی ست. 
یک لحظه به خود می آیی و میبینی ساعت ها و شاید روزها و حتی سالهاست که مجموعه ای از کلمه ها، جمله ها، فریاد ها، ناله ها، التماس ها و ناسزاها در سرت، در سینه ات، در آن قسمت تهی وجودت که مثل جعبه رزنانس یک ساز همه صداها را چند برابر می کند، دارند برای خودشان بالا و پایین می روند و به هم می پیچند و راه خروج ندارند.
 پشت و رویش اگر کنید این آدم را می شود مثل دیوانه پریشانی که بلند بلند با خودش و یک شخص خیالی در حال گفتگوست.
یک گفتگوی بی نتیجه و بی انتها!
روزهای خوب زندگی آن روزهاییست که درونت سکوت باشد. 
..

2014/06/30
از نمونه اختلافات زبان بدن ( بادی لنگوییج!)  با نسلی که فرزندم به آن تعلق دارد:

با انگشت سبابه ام در هوا دایره رسم می کنم و زیر لب می گویم به من زنگ بزن !
با تعجب نگاه می کند که چطور می شود انگشت را در هوا به شکل دایره چرخاند و به کسی تلفن کرد.
........... 
بیرون از ماشین مقابل پنجره‌ای که نشسته می ایستم و دستم را به حالت نیمه مشت، جوری که انگار دستگیره شیشه ماشین در دستم است، می چرخانم و منظورم این است که شیشه را پایین بکش.
مبهوت مرا نگاه می کند . انگشتش را روی دکمه اتومات پنجره می گذارد . شیشه بدون صدا و با سرعت یکنواخت و آرام می آید پایین. می پرسد : چی؟
..
2014/06/29
مزه چسب پشت تمبر!
..
2014/06/26
دخترک ۴ ساله ام امروز از فاصله ها شکایت کرد.
امروز در حالیکه مثل هر روز با معلم خداحافظی کرد و حتی بهش گفت سی یو تومورو و من خیال کردم اشک های معلمش را ندیده و شاد شدم از کودکی اش،  بعد از سکوتی سنگین گفت :
"همه می رن! همه!
من از فردا می دونم که دلم تنگ می شه."
و بعد دوباره سکوت کرد این بار با بغض!
..
بعد از ۱۸ سال حس غصه پایان سال تحصیلی را دوباره تجربه کردم.

 


2014/06/17
دلخوشی های کوچک زندگی،
خوبند. 
لازم اند.
اما به هیچ عنوان کافی نیستند!
آدم رو غمگین می کنند.
..
2014/05/29
هنوز ۱۲ ساله نشده بودم که اولین درس سه تار را گرفتم به طور کاملا استثنایی و بی مانند ! 
اولین جلسه درس من، در درگاه اتاقی در خانه پلاک پنجاه و چهار، واقع در بلوار تلویزیون مشهد گذشت در کمتر از یک دقیقه . استاد گفت برو درآمد ماهور را بزن و بیا !
اینکه درآمد چیست ، ماهور کیست یا چیست را دیگر خودم باید می فهمیدم که فهمیدم.
اولین قطعه ضربی ساقی نامه ماهور بود . تا اینجای داستان خوب بود اما من وقتی به صوفی نامه می رسیدم حاضر بودم بمیرم و ادامه ندهم . در آن سن و سال، تاب دستگاه اصفهان را نداشتم لابد. خوب یادم هست که به اصفهان که می رسیدم چه حال سختی بر من می گذشت، نگفتنی!
چاره ای نبود و نیست . بدون اصفهان اصلا نمیشد و نمی شود زندگی کرد . البته باید اعتراف کنم که من هنوز بعد از بیست و چهار سال ساز زدن نتوانسته ام بفهمم که بدون اصفهان نمی شود زندگی کرد یا بدون نوا؟ شاید بدون دشتی هم زندگی یک چیزی کم داشت. ابوعطا، سه گاه، افشاری، همایون،همایون، همایون. آه که بدون هیچ کدامشان نمی شد زندگی کرد. 
بزرگ و بزرگتر شدم و اما هنوز بار سنگینی اصفهان و همایون کم نشد. من هنوز هم گاهی اوقات طاقت نواختن ندارم. 
گاهی فکر می کنم بدترین شکنجه شاید این باشد که تمام حواست را متوقف کنند، تمام گوش شوی و چیزی شبیه این را برایت پخش کنند تا بشنوی. من حتما خواهم مرد. قالب تهی خواهم کرد . طاقت ندارم. تاب ندارم. واقعا درد می کشم. بد حالی ست. نگفتنی!
از کجا می آید این آوای دوست؟
 ..

2014/05/22
این روزها خیلی فکر میکنم .
مدام به این فکر می کنم که باید به چی فکر کنم ؟!
..
2014/05/02
كاش وضعيت سومى هم در كنار مردن و زنده ماندن وجود داشت.
..
 در عالم کودکی و هنوز هم اگر بخواهم برای کلمه خدا، شکلی معرفی کنم می گویم در خیال من خدا چیزی شبیه به محمدرضا لطفی است.
..
2014/03/16

علتش را نمی دانم لابد ریشه اش در جایی ست که دست من به آن نمی رسد اما من، آدمی که همیشه احساساتش را کنترل می کند، در برابر این چند اتفاق همیشه اشکم روان است . 
وقتی خطبه عقد خوانده می شود،
وقتی نوزادی به دنیا می آید،
وقتی سال تحویل می شود
و
همیشه وقتی او می خواند!
..
2013/12/23
آخر يك روز يا يك شب يا نمى دانم يك لحظه اى از اين زندگى در اين امواج يا غرق ميشوم يا اگر خدا بخواهد دچار يك معلوليت روحى ميشوم كه شايد ديگر اين چيزها را حس نكنم يا نميدانم مثلا شايد كمتر حس كنم.
بعد از بعضى ديدارها، بعد از وقت گذراندن با بعضى ها، بعد از لمس دست بعضى آدمها يا در آغوش كشيدنشان، بعد از گپ زدن هايى نه از جنس گپ هاى هميشگى، بايد تنها بود. بايد لختى تنها ماند. بايد كه بتوانى همه اش را مزه مزه كنى. بتوانى جذبش كنى. بتوانى لحظه اى خودت را در آينه نگاه كنى و به چشمهاى خودت زل بزنى. بتوانى همين طور كه در آينه خودت را نگاه ميكنى دستانت را بو بكشى و ته مانده رايحه ديدار و دسته هاى نرگس را بسپارى به حافظه بويايى.  وقتى اينطور نشود دچار امواج سهمگينى ميشوى كه ميتوانند هى بكوبندت به در و ديوار تا از نفس بيافتى. از نفس افتاده ام من امشب و اين اولين بار نيست.
..

2013/11/20




به این صفحه در فیس بوک سر بزنید و مطالبش را با دوستانتان به اشتراک بگذارید . راه دوری نمی رود.
صفحه روخوان قسمت هایی بسیار کوتاه از هر مطلبی که در جایی مکتوب شده باشد را به گوش شما می رساند .
همین!
..



2013/11/10
یک نقطه ای در آدمها هست که دقیقا معلوم نیست کجاست . من که می گویم با جریان خون در حرکت است . بعد بعضی وقتها بر اساس قانون احتمالات یک کلمه رها شده که گوشه تیزی دارد یا یک اتفاق حتی نه چندان ناخوشایند می آید و برخورد می کند به آن نقطه در حال حرکت و در این لحظه فاجعه اتفاق می افتد . مثل بمب اتم عمل می کند . زن یا همان آدم ( چون آدمها همه زن هستند !) شبیه یک قارچ، بسیار آرام شروع به متلاشی شدن و متلاشی کردن می کند و اتفاقا در تمام این مدت دارد غصه این تصادف مسخره را می خورد و مدام از خودش می پرسد چرا اینطور شد؟ چقدر احتمال داشت این اتفاق بیافتد؟ و بسیاری چراهای دیگر که با ذات آدم یعنی همان زن عجین شده است.
..

پشت سر هر زن مجنونی و غمگینی یک گذشته شیرین و زیبا و از دست رفته هست که جز اینکه با تمام سلولهای وجودش شاهد از دست رفتنشان بوده و زجر کشیده هیچ دخالت دیگری در رفتنشان نداشته .
..
2013/11/03
آدم باید در زندگی، حداقل! یک نفر را داشته باشد که گاهی اوقات از دایره زندگی پایش را بگذارد بیرون و از به زبان آوردن اسم او و تکرار آن حتی در تنهایی، جانش تازه شود و گوشه آویزان لبهایش بروند بالا. بعد یک نفس عمیق بکشد و همینطور که لبخندش رو لب مانده احتمالا اشک چشمش را پاک کند و دوباره پایش را بگذارد درون دایره  و به ناچار برود دنبال زندگی‌اش.
..
2013/11/01
من ۳۵ ساله ام و دخترکم ۳/۵ ساله !
همین!
..