2009/11/07
فرزند چهارمش از چهارمین زنی که سالهایی را با رضایت با هم زندگی کرده اند به زودی به دنیا می آید .
گوشی تلفن را می گذارم و لبخند می زنم از این همه صداقتی که در تمام زندگی اش موج می زند . از این همه شجاعت و از اینکه اینقدر انسان خوبی ست . جدا انسان است . آرام !
چهار فرزند از چهار فصل زندگی ، هر یک با طعم خود !
دوستش دارم !
یاد آن دیگری می افتم که چقدر دلش می خواست بتواند یک بار این تجربه را داشته باشد و هرگز نتوانست . با خیال رویایش زندگی می کرد همیشه . ترسید . خیلی ترسید . اینقدر ترسید که برای فرار از ترسش راه را از نیمه بازگشت اما نه از همان راهی که آمده بود . از یک راه تاریک . برایش نگرانم . زیاااااد !
..
2009/11/03
ساعت از چهارصبح که بگذرد ماه کم کم می آید توی قاب بزرگ پنجره اتاقت .
حیف !
نیستم که بیدارت کنم !
..

2009/11/01
ای که مهجوری عشاق روا می داری ،
خیلی خری !
..
2009/10/31
هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم ، بی اختیار به بالا نگاه می کنم .
این یعنی که هنوز عاشقتم !
..
2009/10/28
آنِ منی ، پدر سگ !
کجا روی ؟
..
2009/10/27
اینطوری نباشد که من چند بار از پشت پنجره نگاه کنم به صندلی های بلند و میز بلند کافه روبروی خانه که چند نفر نشسته اند و دارند لبی تر می کنند و من هر بار با خودم داستان پردازی کنم که الان دارند در چه موردی حرف می زنند و بعد یک دفعه بیایم و ببینم که نیستند و صندلی ها خالی ست و لیوان ها هم خالی و داستان های من ناتمام !
..
2009/10/26
دختر جان ، چقدر دستانت احمق بودند .
قبلا فقط به خاطر دستان احمقت دلم برایت می سوخت اما بعد از این مدت باید بگویم دستانت هوشمندترین بخش تو هستند و خب حالا در واقع دلم برای دستانت می سوزد .
راستی که حیف !
..
2009/10/25
کاش می شد ،
کاش می شد پوست شکم فقط برای این چند ماه شفاف و بی رنگ باشد !
..
2009/10/23
دوربین دست نمیگیرم .
حرص ثبت تصاویر بدون روح و تکراری را ندارم .
آن نیروی سنگین و دردناکی که با آن عکس هایی می گرفتم که حرفی داشتند و شعری ناگفته ، فعلا در من گم شده . رفته یک جایی که دستم بهش نمی رسه و آنقدر دلم برایش تنگ شده که هر شب خوابش را می بینم .
راستش من از خودِ خوشحال و بدون درد و سبکبال بدم میاد .
چیزی از این آدم که من باشم بیرون نمی ریزد .
من معتادم به تلخی تو .
شیرینی حالم را به هم میزند .
..

2009/10/20
اولین صحبت جدی که با هم داشتیم دیروز بود . یک روز آفتابی و خیلی سرد پاییزی پاریسی .
یک گفتگوی کاملا یک طرفه !
هیچ جوابی نداد ! حتی یک کلمه !
سکوتش را علامت رضا فرض کردم !
سنگفرش های خیابان های باریک بین قبرها حسابی خدمت کف پاهایم رسیده بودند .
عددهای نوشته شده روی سنگ ها حالم را به هم می زدند اما به جای بالا آوردن می خندیدم . زیاد !
هزار و هشتصد و سی و یک ،‌ هزار و هشتصد و پنجاه و دو ، هزار و نهصد و هفت !
یک جور مسخره ای فضا شاد و مفرح بود . یک جور مسخره ای شاد بودم از دیدن این همه سنگ قبر زشت و زیبا . از تماشای قبرستانی که از صدقه سر مرگ تبدیل به یک اثر هنری شده است .
مرده ها با هم فرق دارند .
بعضی ها پولدارترند . خوش سلیقه ترند . شیک ترند . خانواده دارترند . بعضی ها زیباتر می میرند و از مرگشان هم اثر زیبا به جا می گذارند . همه این ها را از سنگ قبرشان می شود حدس زد . حتی گاهی می توان حدس زد ساکن کدام محله پاریس بوده اند یا چه نوع شرابی می نوشیده اند !
اولین گفتگوی دو نفره یک طرفه مان در همین مکان انجام شد .
دستم را گذاشتم روی شکمم جایی که حدس می زدم باید خودش را مچاله کرده باشد و گفتم:
″ خوب نگاه کن . آخر داستان را ببین . آخر تمام داستان های عالم را ببین . آخر داستان تمام آدم های تاثیر گذار و آدم های بی فایده این دنیا را ببین . پس بدون عجله به دنیا بیا و بیخیال زندگی کن . اینجا و هیچ کجای این دنیا خبری نیست که نیست ! باور کن ! ‶
سکوت !
سکوت !
سکوت !
..............
به راهمان ادامه دادیم .
..



2009/10/19
.... : ببین من هنوزم خیلی دلم می خواد درخت بشم .
... : چه خوب !
.... : تو چی ؟ هنوزم دلت می خواد پودر بشی ؟
... : اوهوم !
دو نفر در سکوت و با حسرت و خیال درخت شدن و پودر شدن به تماشای باقی قبرهای پوسیده و سبزینه بسته گورستان قدیمی شهر پاریس مشغول می شوند .
..

2009/10/14
می دانی که چند شب است می آیم پای پنجره خانه ات می نشینم تا چراغها یکی یکی خاموش می شوند .
من همینطور تماشا می کنم .
زنده ای پس !
و خب ،
این خیلی خوب است !
..
2009/10/09
از اون مدل اشک ریختن های بدون صدا که پلک هم نمی زنی حتی و اشک ها انگار دارن از یک سرچشمه بی پایان جاری می شن که نمی تونی اصلا پیش بینی کنی تا کی می تونن ادامه پیدا کنن .
گاهی دل اینجوری خرابی می کند !
..
2009/10/07


یک گزارش تصویری کوتاه از نمایشگاه ″ ۱۶۵ سال عکاسی ایرانی ‶ در موزه ″ برانلی ‶پاریس .
تمام سعی ام را می کنم تا نظر شخصی ندهم اما جدا محتوای کلی نمایشگاه شایسته عنوانِ سنگینی که برایش انتخاب کرده بودند ، نبود .
تاکید می کنم ، ″محتوای کلی نمایشگاه ‶ . شانس دیدن چند اثر خوب همیشه در نمایشگاه های دسته جمعی وجود دارد .
لعنت بر حکومت رابطه بر ضابطه !
دو عکس آخر مربوط به دفتر نظرسنجی بازدیدکنندگان موزه بود .
..
..................................................
Musée du quai Branly
..............................
پی نوشت : ویدیوی بالا صدا دارد اما صدایش کم است . در واقع همان صدایی ست که در سالن قابل شنیدن بود !

2009/10/04
این ترس همیشگی من از دیر شدنِ دیدن آدم ها و داشتن آدم ها و از دست دادن فرصت های این زندگی لعنتی ، چیزی نیست که بشه از خودم دورش کنم .
این جمله آخر نامه ات بدجوری تنم رو لرزوند :
″ پس می بینمتون ، گیرم یک کم دیر و زود ... ‶!
ضمنا فعل جمعی که به کار بردی برایم به شدت تازگی داشت .
..


از آخرین باری که قاصدکی روی شانه ام نشسته بود سال های زیادی گذشته بود !
..
2009/10/01

گاهی آدم دلتنگ چیزی می شود که درست نمی داند چیست .
فقط می داند چیزی کم است .
اما گاهی دلتنگ چیزی میشود که می داند چیست اما نیست .
و خب این خیلی تلخ است .
سر کَنده می شوی .
به در و دیوار می خوری .
جانت گداخته می شود .
این زمین تنگ می شود حتی اگر هزاران هزار کیلومتر بدَوی این سو و آن سو .
به جانِ بی جانت که فایده ای ندارد .
می دانی که !
این جا هم ماه کامل طلوع می کند و دیوانه ام می کند .
این جا هم صدایت در گوشم می پیچد .
این جا هم شب ها خوابت را می بینم .
این جا هم به اندازه تمام حرف های مُفتی که می زنی دلم برایت تنگ می شود .
..


2009/09/29
قدم زنان زیر آسمان سرخ این شهر فکر می کند که اگر خوب فکر کند می بیند که بعضی ها خیلی خوش اقبال اند که زود می میرند .
زود و دیری اش چندان مهم نیست .
می خواهم بگویم مهم نقطه ای است که در آن به زندگی خاتمه می دهند .
دقیقا یک نقطه روی خط زندگی وجود دارد .
اگر از آن نقطه رد شوی دیگه بهتر است به زندگی ادامه دهی چون قبل یا بعد از آن خبری نیست .
..
حواست هست ؟
با توام .
زنده بودنت چندان به درد نمی خورد وقتی اینقدر دوری !
..


2009/09/28
انعکاس نور چراغ های ایفل ، سرِ هر ساعت روی پنجره های خانه های روبروی پدیده جدیدی ست که هر بار ، هر شب ، به شوقم می آورد !
..
2009/09/25
خوشا به حال آدم هایی که درست سر جای خودشان در این هستی بی در و پیکر قرار گرفته اند .
..
2009/09/22
در پراگ ، شهر کافکا و داستان های کوندرا راه می رود و ″ برآستان جانان‶ گوش می کند و مدام فکر می کند که ″خاطر باید حزین باشد تا شعر تَر انگیزد‶، به خدا ! و گرنه هیچ آشغالی از آدم صادر نمی شود .
همینه که بعضی ها اعتیاد پیدا می کنند به خاطرِ حزین و اینا . آخ ! حیف که فعلا مسوولیتم زیاده و فقط پنجاه درصد حق دارم خاطر حزین داشته باشم و منم که مسوول ! فعلا چندین ماه باید خوش و خرم بود . پس فردا یک بچه با خاطر حزین تحویل جامعه می دیم و حالا رییس جمهور بیار و باقالی بار کن .
یاد پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگ فر هر دو بخیر ! هر دو مرد در نوجوانی ام خاطرات زیاد و جالبی به جا گذاشته اند و تاثیرات بسیار بیشتری در زندگی ام .
بعضی ها خوب مرگ را مغلوب می کنند . چه فرقی می کند که الان کجایند . تولید ، ماندگاری و اثر گذاشتن همان چیزهایی هستند که بدجوری حال مرگ را میگیرند . این مرگ به ظاهر قدرتمند را .
زهی خیال باطل !
زنده باد هنر و ادبیات و هر آنچه با روح آدمی عشق بازی مدام می کند .
مرده باد جنگ و محدودیت و قدرت .
..




2009/09/21


پراگ شهر زیبایی ست .
زیباتر از آنچه که تصور می کردم .
..
2009/09/12
بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من
..
ای خروس سحری
چشم نخود سینه زری
پیرهن زر به بَرِت بود پیش از این
تاج یاقوت به سرت بود پیش از این
ببینم رنگ پَرِت رفته
ببینم پَرِتو
یاقوت تاج سرت ریخته
ببینم سَرِتو
..


پ.ن : بی ربط !
2009/09/09
و به همین سادگی ، ناگهان زندگی بدون نان و پنیر غیر ممکن می نماید .
..
2009/09/06
گاهی اوقات سراغی از من بگیر .
دارم جوانه می زنم .
..
2009/09/01
یک صبح یکشنبه پاییزی ، خیس از باران شب قبل
صدای گنجشک ها روی شاخه های تنها درختِ جوانِ مقابلِ تنها پنجره خانه ، گوش نواز بود . شیطنت خاصی در صدایشان موج می زد .
زن حس می کرد بیدار شده است . دلش اما نمی خواست که حسش درست باشد . کمی کِش آمد . پای چپش را از زیر پتو بیرون آورد و چسباند به دیوار کنار تختخواب . از خنکی دیوار کیف کرد . به سمت راستش نگاه کرد . او هنوز خواب بود .
آرام از تخت خواب بیرون آمد . کفش های گرم و نرمِ پارچه ای سیاهش را پوشید . کفپوش چوبی جیر جیر می کرد ! همیشه ! اما صبح های یکشنبه انگار صدای جیر جیرش بلندتر از روزهای دیگر است یا او اینطور فکر می کرد . یک بار این فکرش را به او گفته بود و او کلی خندیده بود . گفته بود تو دیوانه ای !
امیدوار بود بیدارش نکرده باشد .
احساس گرسنگی می کرد اما دلش بستنی نمی خواست ! یادآوری بستنی خوردن ، توی رختخواب ، یک صبح تابستانی ، دلش را مچاله کرد . نفسش را با حسرت بیرون داد . به سمت اجاق گاز رفت . لبخندش گرفت وقتی چشمش به قهوه جوش شسته شده افتاد . دیروز کلی با هم سر اینکه چه لذتی دارد هر صبح قهوه جوش تمیز داشته باشیم حرف زده بودند و دستِ آخر به این نتیجه رسیده بودند که چرا ما دو تا قهوه جوش نداریم و تصمیم گرفته بودند در اولین فرصت یک قهوه جوش دیگر بخرند تا هر روز به این آرزویشان برسند و کلی خندیده بودند که ای کاش همه آرزو ها همینطور خوب بودند و دست آخر سرِ شب خودش قهوه جوش را شسته بود که فردا صبح ، آن دیگری را خوشحال کرده باشد . حالا اما خودش خوشحال شده بود . دیگری در خواب عمیقی فرو رفته بود . هر چند خیلی به نظر غیر عادی می آمد که او آن ساعت صبح خواب باشد اما آن که بیدار بود می دانست احتمالا رمقِ بیدار شدن ندارد . دیشب تا صبح با تمام توانش استفراغ کرده بود . دیگر جانی نداشت . زیاده روی کرده بود یا شراب ناسازگار بود را نمی دانست فقط وقتی خودش را رسانده بود به خانه رنگ به رو نداشت . کمی با هم شوخی کرده بودند و چندین بار میان شوخی هایشان با نگاهی شرمنده به سمت دستشویی دویده بود و استفراغ کرده بود . او که استفراغ می کرد از صدایش زن هم عُق می زد . یکی از ضعف هایش در زندگی این بود که طاقت استفراغ کسی را نداشت اما به او نگفت که معذب نباشد . تقصیر او نبود . مشکل از کوچکی خانه بود .
دیگ کوچک قهوه جوش را از آب سرد پر کرد . قسمت مخصوص قهوه را از قهوه پر کرد همان قدر که او همیشه دوست داشت و مخصوصا همیشه تاکید می کرد باید کمی با پشت قاشق قهوه را فشرده کنی و همیشه می گفت این یک تکنیک مخصوص است که فلانی گفته و زن می دانست که فلانی سابقه درخشانی در قهوه ساختن دارد پس بی چون و چرا پذیرفته بود .
قهوه جوش را روی شعله گذاشت .
پالتویش را روی لباس خوابش به تن کرد و شال گردنش را هم خیلی بی توجه دو دور ، دورِ گردنش چرخاند و لحظه آخر نگاهی در آینه انداخت و دستی به موهای پریشانش کشید . حقیقتش اینست که همیشه دلش می خواسته موهای کوتاهش پریشان باشد چیزی شبیه به موهای شازده کوچولو ، اما نمی شد . یک درگیری همیشگی با آنچه دلش می خواست و آنچه که بود ،‌ داشت . غرولندی کرد و در دلش لعنت فرستاد به هر چه خوددرگیری و باید و نباید !
با پاهای عریان کفشهای بیرونش را پوشید . دست در جیب پالتو کرد و سکه های درون جیبش را با لمس کردنشان شمرد . کافی بودند . کلید طلایی را از روی در برداشت و سریع و بی صدا از خانه بیرون رفت .
در که باز شد هوای باران دیده صبحگاه روحش را تازه کرد . از روی سنگفرشهای حیاط رد شد . در سنگین و بزرگ خانه را باز کرد و سریع خودش را به آن طرف خیابان رسانید . یکی از خوشبختی های اهالی این ساختمان این بود که نانوایی روبروی ساختمان یکشنبه ها کار می کند و خب این خیلی خوب است . سلام و احوالپرسی ای با زن عرب الاصلِ صاحب نانوایی کرد و دو نان شکلاتی داغ که لای کاغذ پیچیده شده بودند خرید و سریع به خانه بازگشت . ساق پاهایش یخ کرده بود . کلید طلایی را که در قفل چرخاند بوی قهوه همه خانه را پر کرده بود .
: صبح بخیر ! حتما خیلی گرسنه ای ، نه ؟!


2009/08/30

چون خروشم بشنود هر بی خبر
گوید خموش
می تپد دل در برم
می سوزدم جان
چون کنم
..
می تپد دل در برم
می تپد دل در برم
می تپد دل در برم
با شنیدن هر تپش قلبت من فقط به این شعر فکر می کردم .
یاد تمام شبهایی می افتادم که از صدای کوبیدن قلبم در سینه بیدار می نشستم و فقط به نفس کشیدن فکر می کردم .
یاد شب هایی که برای آرام کردنم ، او برایم حافظ می خواند .
برایم چای آرام بخش دَم می کرد .
یاد همین شبهایی که با تو گذشته بود و من نمی دانستم .
به این فکر کردم که صدای قلبت واقعا شبیه به یک جوجه اردک خیلی کوچک است . یک جوجه اردکِ هیجان زده که دارد آب بازی می کند .
بعد حتی به این فکر کردم که چقدر عجیب است آدم دو تا قلب داشته باشد . یکی در سینه و یکی در شکم .
بعد فکر کردم چقدر قلب سینه ام ، نسبت به آن یکی ، پیر و سالخورده ست .
بعد دلم برای جوجه اردکم سوخت . برای این همه عجله اش برای تپیدن و زندگی .
بعد دلم برایت تنگ شد .
.
.
.
دلم که تنگ شد ضربان قلب جوجه اردک بالا رفت .
..






2009/08/18
پنجره ها پدیده های غریبی اند .
واسطه ای هستند بین دنیای درون و بیرون .
گوشی تلفن را میگذارم و بدون فکر می روم کنار پنجره .
تاب اتاق را ندارم .
تاب درون را ندارم .
باید وصل بشوم به بیرون ، جایی بزرگتر .
اینطوری می شود که ساعتی بدون حرکت کنار پنجره می ایستم و به بیرون نگاه می کنم بدون اینکه حتی یک تصویر واقعی از بیرون دیده باشم .
با خودم می گویم کاش صبورتر بود .
کاش کمی صبورتر بود .
کاش فرصت می داد .
کاش فقط به اندازه یک جمله بیشتر فرصت می داد تا برایش می گفتم که .. .
..