2005/05/28

هميشه بوی خاک آب خورده را دوست داشته ام . هروقت اينو به کسی گفتم، همه گفتن : ” ما هم همينطور ! “
سبکه! تازست .نميدونم چيه؟ يه جوريه !
هميشه آب بازی رو دوست داشتم . يعنی اولش از خيس شدن بدم مياد ولی وقتی دستم به آب ميخوره ، ديگه دوست دارم حسابی خيس بشم .
خنکه ! تازست . نميدونم چيه ؟ يه جوريه !
پای برهنه روی موزاييک آب خورده ، وای که چه کيفی داره !
پای برهنه روی موزاييکهای زرد و سرد کف حوض هم خوبه . حوضِ خونه مامان بزرگ. يادمه هنوز . خيلی خوب . يه حوض بيضی شکل که لبه هاش گود نبود و وسطش گود .تو زير زمين بود . تابستونا بيشتر اونجا بوديم . زمستونا اصلآ .
صدای پنکه را يادمه هنوز . ظهرهای تابستون با صدای وز وز مگس ، وقتی ميخواهی تو زير زمين بخوابی . بعد از خواب هندونه ای که تو آب حوض خنک شده بود .
يه حياط کوچيک داشت مامان بزرگ که ۴ طرفش بسته بود . راستی چه جالب بود .يه چاهک داشت که بابا هميشه می گفت :” سعی کنين خيلی دور و برش راه نرين . خيلی قديميه . ممکنه بريزه پايين .“
دم پله ها بود . پله ها فلزی و زرد بودند . پشت پنجره ها حصير بود . جای مامان بزرگ هم کنار پنجره بود . کنار مامان بزرگ هم هميشه سماور بود ، هميشه . کنار سماور هم يک سينی پر از استکانهای تميز و وارونه ، که تميز بمونن .
عصرهای تابستون ، دم غروب که ميرفتيم تو حياط ، آب پاشی حياط خيلی خوب بود . شيلنگ را از زيرزمين از همون حوضی که گفتم ميکشيديم تو حياط . حياط رو آب پاشی ميکردم . موزاييکهای خيس کف حياط رو دوست داشتم . روی ديوار روبروی پنجره هم آب می پاشيدم چون ديوار پر بود از پيچک .سبزِ سبز بود . يادمه هنوز .
چه بوی خاک آب خورده ای بلند ميشد . يادش بخير .
کوچکتر که بودم ساقه های نازک پيچک ها رو ميخوردم . ترش بودن . يادمه هنوز .
تو حياط خوابيدن هم داستانی داشت . موکت را پهن ميکرديم کف حياط . البته مامان بزرگ برای خودش تخت داشت . روی همون ميخوابيد و برام قصه شاه عباس می گفت .
هوا گرم بود . دير خوابم می برد ولی وقتی ميخوابيدم ديگه دوست نداشتم زود بيدار شم . دوست داشتم با پاهام دنبال خنکی های ملحفه بگردم . هنوز هم اين کارو دوست دارم . از رختخواب گرم خوشم نمياد .
پتوهای مامان بزرگ هميشه نازک بودن . آخه خودش گرمايی بود . ملحفه های سفيد با گلهای سبز داشت . يادمه هنوز . پتوی کلفت دوست نداشت . نفسش تنگ ميشد .
صبح که آفتاب ميافتاد روی تشکم رو دوست نداشتم . بايد بيدار ميشدم .
من دوست داشتم صبح و ظهر و شب حياط رو آبپاشی کنم ولی مامان بزرگ می گفت: ”دم غروب “ . راست هم می گفت . اون موقع از هر موقع ديگه ای بهتر بود چون آفتاب از حياط ميرفت وبوی آب و خاک بيشتر می موند !!!!
راستی يادم باشه فردا که ميرم سر خاکش يه کم آب ببرم .دلم برای بوی خاک آب خورده تنگ شده . گرچه اون موقع هنوز صبحه و تا غروب نميتونم صبر کنم .....
مشهد . ۲۲ بهمن ۱۳۸۱