2005/06/03

وقتی يک کاری رو زياد انجام بدی جذابيتشو از دست ميده ، هر چند که کار خيلی جالبی باشه .
يادمه هميشه به زور و اصرار بابا و مامان می اومديم کلاردشت . خيلی برامون يکنواخت شده بود . از اول جاده چالوس می خوابيديم و دم در خونه بيدار ميشديم . فقط مواقعی که يک مهمون باحال داشتيم به ما خوش ميگذشت .
از آخرين باری که کلاردشت بودم يک سال و نه ماه ميگذره . با پژمان و بهار و سامان . خيلی هم بهمون خوش گذشت .
امروز که ساعت پنج و نيم صبح راهی کلاردشت شديم (با اينکه واقعا کمبود خواب داشتم ) اصلا دلم نمی اومد چشمامو ببندم . از همه چيز لذت ميبردم . عجب هوای ملسی بود . همه جا سبز و خرم بود .تازه فهميدم که چقدر دلم برای اينجا تنگ شده بوده .چقدر از اينجا خاطره دارم . چه روزهاو شبايی رو اينجا گذرونديم . با چه آدمايی اينجا بوديم . الان کجان ؟ خيلی هاشون ديگه سراغی هم از ما نميگيرن . يادش به خير . چه زود همه چيزو فراموش ميکنند .چه زود همه چيزو فراموش ميکنيم . چه زود نه سال گذشت . انگار همين ديروز اسباب آورديم اينجا . يک شب سرد زمستونی !!!
اين بار ميخوام حسابی ازش لذت ببرم . همه جا رو خوب نگاه کنم . همه جزييات رو به خاطر بسپارم . راستی که خيلی زيباست . دوباره بعد از مدتها خودمون ۴ نفری اومديم اينجا . مثل اون موقع ها . چه عجيب !!!!!!!
جای پژمان خالی .