2005/07/24

امروز از ظهر به بعد يک خرده هوا ابری شد .
از پنجره که به بيرون نگاه ميکردم احساس می کردم الان ميخواد بارون بياد و اگه پنچره رو بازکنم هوای خنک مياد تو . پنجره رو باز کردم باد گرم و مرطوب خورد تو صورتم .
اينجا بعضی روزا و شبا تو تابستون اينقدر رطوبت هوا زياده که مه غليظ تمام شهر رو می پوشونه . مثل کوری سفيد ميمونه .وقتی دستو از پنجره بيرون ميبری ديگه ديده نمی شه. خيلی جالبه .
الان که دارم اينا رو مينويسم همينجوری شده هوا . می خواستم عکس بگيرم ولی هيچ چيزی ديده نمی شد . انگار از يک کاغذ سفيد عکس بگيرم .
پارسال اواسط خرداد ماه بود که يک روز ساعت ۴ونيم صبح بايد ميرفتيم ابوظبی و ۲ ساعت رانندگی تو يک همچين وضعيتی تجربه جالبی بود برام .