2006/06/11
عاقدی به شکل "بنر"

تصمیم گیری من و پژمان برای ازدواج یک هفته بیشتر طول نکشید .یک ماه بعد از تصمیم گیری هم تمام مراسم اجراشد . اولین کاری که کردیم تعیین تاریخ عقد بود که خیلی اصرار داشتیم به هیچ مناسبتی نباشه . بعد رفتیم نزدیکترین محضرازدواجی که سراغ داشتیم که دور میدون شهرک غرب بود . من تا به حال محضر ازدواج ندیده بودم . برای همین هیچ مقایسه ای برام پیش نیومد . خیلی جای کوچولو و تمیزی بود . عاقد هم یک آقای توپولی بامزه کت و شلواری بود که خیلی شبیه به " بنر " بود . از اونجا نامه گرفتیم و رفتیم برای انجام آزمایشات که اون هم خودش کلی خنده دار بود . یک خانم گردن کلفت رو کاشته بودند دم در موال و ایشون خیلی اصرار داشت شاهد قضای حاجت همه عروس خانم ها باشه . نه اینکه من خیلی قیافه ام شبیه معتادها بود !!!!! ما برای انجام آزمایشات رفتیم اون آزمایشگاهی که کنار تالار سنگلج بود چون شنیده بودیم اونجا خلوت تره و کلاس آموزشی اجباری هم نداره . انصافا هم خلوت بود . تماشای دختر و پسرهایی که می اومدند برای آزمایش خیلی جالب بود . کاملا می شد تشخیص داد این دخترقراره با کدوم پسر ازدواج کنه . از قیافه ها معلوم بود کی جفت کیه . اینقدر برای هم عشوه می اومدند که نگو .
تقریبا بیشتر از سه هفته وقت داشتیم و خیلی هم اصرار داشتیم همه کارامونو خودمون انجام بدیم . یک روز رفتیم که با هم حلقه بخریم ولی من به هیچ نتیجه ای نرسیدم . پژمان همون لحظه اول اعلام کرد که یک رینگ ساده میخواد که طلای سفید باشه و خیال خودشو و منو راحت کرد ولی من با اینکه این همه حلقه قشنگ تو مغازه ها بود نمی تونستم انتخاب کنم . علتش هم این بود که وقتی حلقه ها رو میکردم توانگشتم احساس خواهرهای سیندرلا بهم دست میداد . اصلا هیچکدوم از حلقه ها رو انگشتم نمی نشست . خلاصه اون روز بیخیال حلقه شدم و چند روز بعدش که با مانا از کلاس می اومدیم یک دفعه یک حلقه ای پشت ویترین به من چشمک زد . رفتم تو و به محض اینکه اونو تو انگشتم کردم احساس کردم که سیندرلا شدم . همونی بود که می خواستم . اصلا انگار برای من ساخته بودند . احساس میکردم همیشه این حلقه مال من بوده . خریدمش . آقای فروشنده که هیجانزدگی من و مانا رو دید فکر کرد ما خل و چلیم و نمی فهمیم این حلقه ازدواجه . گفت : " ببخشید خانم این حلقه ازدواجه . انگشتر نیست . " گفتم خب من هم اتفاقا حلقه می خوام بخرم . گفت : " پس آقای داماد کجا هستند . نمی خواهید ایشون هم نظر بدن ؟ " یک کم فکر کردم و گفتم : نه !!!
خلاصه ما با حلقه اومدیم خونه و به پژمان هم اطلاع دایم که حلقه خریداری شده و آیا شما مخالفتی دارید که ایشان فرمودند :" خیر . ما همیشه موافقیم . " خدا رو شکر . این موافق بودن همیشگی پژمان منو کشته .
1 Comments:
Anonymous Anonymous said...
ها ها ها ! عجب روزی بود . یادش بخیر