2006/06/06
سالاد کاهو به جای شیرینی

یادمه یک بار که داشتیم از کلاردشت بر میگشتیم تهران ، تمام این راه رو داشتم با بابام راجع به پژمان حرف میزدم و نمی دونستم چه جوری بهش بگم که ما دلمون نمی خواد به خاطر دبی رفتن از هم جدا بشیم . مطمئنم بابام از همون اول میدونست من چی می خوام بگم ولی حسابی خودشو زده بود به اون راه تا من مجبور بشم حرف بزنم . تو دلم هم خنده ام گرفته بود و هم حرص می خوردم که چرا هیچ کمکی نمی کنه .
خلاصه چهار ساعت تمام من از در و دیوار گفتم و هر یکی در میون یک پژمان هم می گفتم . این اتفاق ها جمعه افتاد و هیچ نتیجه ای گرفته نشد . همون شب با پژمان تلفنی تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم . این تنها راهی بود که به نظرمون رسید و مسخره ترینش هم بود . چون از نظر خودمون سه سال بود که نسبت به هم احساس تعهد میکردیم و اصلا من به این مراسم مسخره آلرژی داشتم و دارم و هیچ جوری تو کتم نمیره که با بیست و چند تا امضا و چهار تا جمله که نمیدونم معنیش چیه دو نفرنسبت به هم احساس تعهد کنند .
بیچاره پژمان وقتی فهمید که باید بیاد و با بابام جدی صحبت کنه فکر کنم یک خرده سختش بود ولی با صداقت و رک گویی که در پژمان سراغ داشتم می دونستم از پس این مهم بر خواهد آمد .
شنبه بعد از ظهر بهش گفتم ما امشب خونه هستیم بیا و با بابام صحبت کن . یک کمک تردید کرد و وقتی ازش پرسیدم چی شده ، گفت که امروز با ناهار مقادیر فراوانی سیر تناول فرموده و به همین خاطر خجالت میکشه . عجب داستانی . ولی به هر حال همون شب اومد و عجب شب خاطره انگیزی بود اون شب .
پژمان که همیشه در مورد هر موضوعی کلی حرف داره بزنه اون شب روزه سکوت گرفته بود . بابام که همه فامیل برای این جور مراسم دعوتش میکردند تا صحبت کنه ، انگار زبونشو گربه خورده بود و اینکه اون شب تلویزیون ما نسوخت کار خدا بود چون بابام هر یک ثانیه دو تا کانال عوض می کرد و مطمئنم که هیچی نمی دید و تو مغزش غوغایی به پا بوده . من و مامانم و مانا هم زیر زیرکی می خندیدیم به این دو تا مرد . دلم میخواست اون موقع با صدای بلند میگفتم : " خب بریم سر اصل مطلب !!!! ." عجب عروسی !!!!
در این جدال درونی که بابام و پژمان درگیرش شده بودند آخر پژمان پیروز شد و شروع به صحبت کرد . چقدر هیجان انگیز بود . خواستگاری نبود . چون من هرگز نمی تونستم تصور کنم یک روز من بشینم تو خونه و یک آقایی با دسته گل و شیرینی و خواهر و مادر و پدر و برادر و عمه خانم و خاله خانمش بیاد خواستگاری و من تو استکان های پایه نقره ای براشون چای بیارم و داماد منو زیر چشمی بپاد . وااااااااااای چقدر بامزه ست . ولی من اهلش نبودم . بابام هم منو یک جوری بار آورده بود که انتظار خواستگار و این چیزا رو نداشت و براش عادی بود که همه چیز غیر عادی باشه و همیشه استرس داشت که این قضیه غیر عادی به چه شکلی اتفاق خواهد افتاد . در واقع اون شب یک جلسه اطلاع رسانی بود و ما اعلام کردیم که چون دلمون نمی خواد از هم جدا بشیم تصمیم گرفتیم که رابطمون رو جدی تر کنیم . ای کاش یک دوربین مخفی از این صحنه ها فیلم برداری میکرد . ما منظورمون این بود که حالا کم کم رسما اعلام کنیم که ما قصد داریم ازدواج کنیم و بعد ببینیم چی میشه . اما بابام ظاهرا به نظرش رسیده بود حالا که ما یک چیزی خورده تو کلمون بهترین فرصته برای اینکه کارو یک سره کنه . مدام دستشو انگار که یک سیب درسته تو دستشه تکون میداد و میگفت رابطه باید جدی تر باشه و پژمان و من که حالیمون نمیشد منظورش چیه مدام راه حل پیشنهاد میکردیم که خیلی خوبه . بله . خانواده ها بیشتر با هم رفت و آمد کنند . بله . خوبه و..... بیچاره بابام هی میگفت : نه . جدی تر و مدام دستشو با یک سیب نامرئی تکون می داد . این جمله تقریبا ده دفعه تکرار شد تا ما بالاخره فهمیدیم منظور بابام عقده . خنگی هم بد دردیه ها . بیچاره بابام . خودشو کشت تا به ما حالی کنه چی می خواد بگه . ما که حسابی سورپرایز شده بودیم یک نگاهی به هم کردیم وگفتیم باشه . فردا خوبه ؟
این بار بابام سورپرایز شد . گفت : نه حالا چرا اینقدر زود . بالاخره یک رسم و رسومی هست و از این حرفا . پژمان هم گفت باشه هر وقت شما بگین ما حاضریم و خلاصه به میمنت این جلسه غیر رسمی ، مامانم یرای هممون سالادکاهو با سرکه بالزامیک درست کرد که به جای شیرینی بخوریم . عجب سالادی بود . به به .
2 Comments:
Anonymous Anonymous said...
منو بردي به اون روزها.اون شب تا پِژمان برگرده دل تو دلم نبود.از حق نگذريم كه تو خيلي قشنگ همه چيزو توصيف ميكني.

Anonymous Anonymous said...
خيلي توصيف صحنه و موضوعات قصه هاي زندگيت هيجان انگيز :D