2006/06/15
عروس و داماد بدجنس
در عالم بچگی هر وقت خودمو به شکل عروس خانم تصور میکردم هیچوقت دوست نداشتم لباس عروس بپوشم . از لباس عروس سفید اصلا بدم نمیاد . حتی از بعضی لباسها خیلی هم خوشم میاد اما نه برای خودم . نمی دونم چرا ؟ ولی به هر حال من لباس سفید عروس نپوشیدم و تا حالا که پشیمون نشده ام .
دلم می خواست عقد در محضر برگزار بشه . سفره عقد هم نمی خواستم . فقط آینه و شمعدان و یک ظرف آب . آینه و شمعدون نقره خریدیم . یک آینه بیضی شکل با دو تا شمعدون دو شاخه . الان که اینجا هستیم حسابی سیاه شده اند و من بیشتر دوستشون دارم . یکدونه شمع روآبی میخواستم برای روی همون آبی که سر عقد می خواستم باشه . دبی که بودیم یادم رفت بخرم . تو تهران من یک شمع درست حسابی رو آبی پیدا نکردم . همشون خیلی خیلی زشت بودند . آخرش یکدونه شمع به شکل گل رز سفید خریدم که نسبت به بقیه بهتر بود ولی باز هم چنگی به دل نمیزد و پنج دقیقه بعد ازروشن کردنش خاموش شد چون فیتیله اش کوتاه بود و در واقع نمایشی بود . من نمیدونم شمعی که نشه روشنش کرد به چه درد میخوره ؟؟ هنوز که هنوزه هر وقت شمع روآبی میبینم یاد اون شمع ایرانی مزخرف می افتم و حسابی حرصم میگیره .
قرآن رو هم کادو گرفتم از خانواده الهی قمشه ای با یک نوشته زیبا در صفحه اول . تاریخ عقد و اسم من و پژمان هم اولش نوشته شده بود . یادگاری خوبیه .
همیشه هروقت حرف عروسی و جشن و بریز و بپاش میشد من مخالف بودم . به خدا اصلا ادا نیست . من واقعا فکر میکنم هیچ لزومی نداره آدم خودشو برای یک شب بکشه . چه توانایی مالی داشته باشه و چه نداشته باشه . شادی کردن خوبه به شرط اینکه هدف واقعی شادی و جشن باشه نه به رخ کشیدن و چشم و هم چشمی . فهمیدی مادر جون ؟؟؟ از من به تو نصیحت . دارم عین مامان بزرگها حرف میزنم .
همیشه دوست داشتم یک جشن عروسی داشته باشم که سرم رو به هرطرف برمیگردونم از دیدن آدمها لذت ببرم . دلم نمی خواست از یک کنارهمه فامیلها و آشنا ها رو دعوت کنیم . اولش بابام مخالف بود و همش میگفت : " آخه نمی شه . ناراحت میشن . بده . ما عروسیشون رفتیم و ..... " ولی دست آخر رضایت داد و قرار شد من و پژمان خودمون دو تا تصمیم بگیریم کی به جشن عروسی ما بیاد و کی نیاد . بدون در نظر گرفتن نسبت خونی و گوشتی و استخوانی و دوستی و هرچیز دیگه . البته بماند که بعدش چه خبر شد تو فامیل . اونایی که حسابی به دلشون صابون زده بودند خیلی ضایع شدند . چه عروس و داماد بدجنسی !!!!!
3 Comments:
Anonymous Anonymous said...
نیکی جون سلام :) خوبی خانوم ؟ خیلی ممنونم بابت تبریک تولد. خیلی لطف کردی . :**

Anonymous Anonymous said...
نیکی جان یادته بعد از عقد با هم رفتیم ماگ؟
من و تو و پژمان و سامان و بهار و فرهاد بودیم.
آقای نوری براتون گل آورد.
چه روزهایی داشتیم، یادشون بیخیر.

Anonymous Anonymous said...
taze shodi mesle man!! manam az lebase arus dasto paghir motenafer budam!! akhar sar ham ye kot shalvar pushidam vali aslan narahat nistam!! arusi ham naghereftam va kheili rahat raftim shadrdari vali ta delet bekhad aks ghereftam az in ye mored nemitunestam beghzaram!!