2006/06/30
بععععععععععععععله
صبح ساعت یازده قرار داشتیم توی محضر . ساعت نه بیدار شدم و به آسمون نگاه کردم . مثل هر روز بود . به خودم هم نگاه کردم ، مثل هر روز بودم . اما تو خونمون یک ولوله ای به پا بود . رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم . یک کم آرایش کردم و موهامو بستم و اون روسری کوفتی هم روش . حاضر بودم . مامان و بابام و مانا هم حاضر بودند . دوربین رو برداشتم و یک خرده از بابام فیلم گرفتم و ازش پرسیدم که چه احساسی داره که فقط سرشو تکون داد و گفت که خوشحاله . آینه و شمعدون و شیرینی و شناسنامه و شمع وحلقه و البته موسیقی مناسب رو برداشتم و راه افتادم . یادم نیست فکر کنم تنها رفتم یا با مانا . مامان و بابام با رخش خودشون اومدند . رسیدیم به محضر . خودم نفر اول بودم که رسیدم . رفتم تو و سلام کردم . آقای عاقد و دستیارشون منتظر ما بودند . اون موقع البته متوجه نشدند بنده عروس هستم فکر کردند من زودتر اومدم کارها رو انجام بدم و حالا عروس با داماد میاد دیگه . من هم تند تند آینه و شمعدون ها رو گذاشتم رو میزبا یک کاسه بزرگ آب و یک شمع هم توش . این بود سفره عقد ما . با چند دسته گل که شاهدان با خودشون آوردند . کم کم بقیه هم اومدند . بدون عاقد و دستیارش چهارده نفر بودیم . من و مامان و بابام و مانا . پژمان و مامان و باباش و مامان بزرگش . با دو خانواده از دوستانمون که اون موقع دلمون میخواست اونا شاهد عقدمون باشن . خلاصه .
پژمان و من هر دو مون شلوار جین پوشیده بودیم . پژمان یک تی شرت ساده تنش بود و من مانتو و روسری . ساعت یازده شد و همه دیگه جمع شده بودند . آقای عاقد فرمودند عروس و داماد تشریف نمیارن ؟ ما هم فرمودیم : هستیم خدمتتون . تازه آقا دوزاریش افتاد این خنگ ها عروس و دامادن .
فرمودند شروع کنیم با اجازه ؟
فرمودیم : زودتر تمومش کنید بی زحمت .
مقادیر زیادی امضا ازمون گرفتند و بعدش گفتند خب بفرمایید بنشینید تا خطبه رو بخونیم . ما هم عین دو تا بچه خوب رفتیم نشستیم . دیگه این وسط همش قربون صدقمون میرفتند و دعای سعادت و خوشبختی بود که از آسمون می بارید . یادمه که سه تار عبادی موزیک متن عقدمون بود و چهارگاه میزد و خوب میزد . یکی دیگه ازاون مسخره بازی های عقد همون سه بار خطبه خوندنشه . حال عاقد بیچاره رو گرفتم و همون دفعه اول آنچنان بععععله ای گفتم که بابام رنگ توت فرنگی شد . عاقده شوکه شده بود آخه به خیال اینکه باید سه بار بخونه تا بله رو بگیره دفعه اول رو خیلی با آب و تاب نخونده بود و خیلی خورد تو ذوقش که نتونسته بود تمام هنرش رو یک جا نشون بده . تنها چیزی که گفت این بود که : عروس خانم گلها رو چیده بودند ؟ " بقیه هم خندیدند و ادامه ماجرا دیگه به عهده پژمان بود . اون هم در جواب " من وکیلم؟ " آقای عاقد با یک لحنی گفت بله که معنی " پس چی !!! " میداد . دیگه از اونجا به بعدش که عربی میخوند من گوش نمی دادم . و داشتم به همون لحظه فکر میکردم . چند دقیقه ای هم اون عربی ها طول کشید و فقط شنیدم آخرش گفت به مبارکی و میمنت این پیوند فرخنده ........ . بعد همه دست زدند ومبارک باد گفتند و دو تا امضا هم برای قشنگیش همونجا ازمون گرفتند و بعد حلقه دست هم کردیم و کادو گرفتیم . اینجا بود که اون موزیک بی نظیر که شاید یک روزی بتونم اینجا آپلودش کنم شروع شد و اصلا حالتی رفت که مپرس . گریه های خوشحالی همراه با روبوسی و فشردن های صمیمانه دستها . این قسمتش خیلی قشنگ بود . چه اشکی می اومد و میرفت !!!!!!!!!!!!هنوز هر وقت فیلم این لحظه ها رونگاه میکنم شدیدا بغض میکنم مثل همین الان .
مامان بزرگ پژمان جای همه مامان بزرگها رو برامون پر کرد و از همه جوونها بهترشادی کرد . همه اینا که تموم شد من یادم افتاد که من و پژمان همو ماچ نکردیم و دیگه تاخیر جایز نبود . دو تا ماچ آبدار از لپهای تپلش . ( اه اه چه بچه مثبت بودیم !!!)
5 Comments:
Anonymous Anonymous said...
منهم دوباره الان گريه كردم.........چه روز خوبي بود

Anonymous Anonymous said...
Ishallah hamisheh hameye adamha ashke shogh berizan....Khoshbakht bashin

Blogger سيزيف said...
!آه آنتیگونه

می دانی؟؟ ... شرافت را خدایان
در جعبه ای تعبیه کرده اند، .. و
کلید آن را مادران به گردن دخترکانی
می آویزند ، که می روند تا در
تابوت زناشویی به خواب روند
!!
راستی! .. به کرئون قسی القب سلام برسان و برایش بختیاری آرزو کن


:صدای ترسناک سوفوکل در بک گراند
او برادرش بود! نه شویش!! ... سیزیف در فورگراند: اه؟ جون هومر؟؟! ... سوتی دادم پس

Anonymous Anonymous said...
che maraseme zibaii dshtin!! manam marasemam be hamin sadeghi bud ba in tafavot ke 16 nafar mehmun dashtim ke 7 tashun bache budan!! khaharzadehaye hamsarak!! halghe ro ham bache ha baramun ovordan...
omidvaram ke hamishe dar kenare ham khoshbakht bashin...

Anonymous Anonymous said...
چقدر خوشحال شدم یه وبلاگر تو دبی پیدا کردم :)) من هم تو دبی دارم به خیال خودم کارهای فرهنگی می کنم !!! دوست دارم بیشتر با شما آشنا بشم