سفر دو هفته ای تموم شد و برگشتم به پایگاه خودم .
تو این چهار سال گذشته این تنها باری بود که از تهران گردی لذت بردم . دو باره بعد از چهار سال خانواده چهار نفریمون تو خونه دور هم جمع شدیم . با هم غذا خوردیم . با هم مهمونی رفتیم . با هم تلویزیون تماشا کردیم . قبلا همه مون با هم همخونه بودیم اما حالا هر کدوم برای خودمون یک خونه زندگی داریم در سه نقطه این دنیا . دور هم میشینیم اما هر کدوم مسائل خودمون رو داریم که شاید خیلی هاشون مشترک نباشن .
پنج روزی که مشهد بودیم هم خیلی خوش گذشت . گذشته از مسایل عزاداری (که اونم یک قسمت کوچیکی از زندگیه و کمترین حسنش اینه که تکلیف خیلی ها در زندگی روشن میشه و باعث میشه بعد از سالها بعضی از فامیلهای خیلی دور رو ببینی ) بقیه چیزها خیلی خوب بود . فرصت عکاسی از مراسم خاکسپاری برای من تجربه تازه ای بود . به خونه قدیمیمون که خیلی خیلی دوستش دارم سر زدم ومسیر خونه تا مدرسه رو که فکر میکردم خیلی طولانیه رفتم و متوجه شدم که خیلی خیلی کوتاهه . مدرسه ای که من و مامانم هر دو اونجا درس خوندیم و آخرین باری که دیدمش در حال فرو ریختن بود ، بازسازی شده بود و جز کتیبه قدیمی مدرسه چیز دیگه ای از ساختمون قدیمی به جا نمونده بود .
بعضی از فامیلهای خیلی دور رو می دیدم که حتی اسمشون رو هم نمی دونستم اما اونا جزئیات جالبی در مورد زندگی فعلی ما می دونستند و سعی در کامل کردن اطلاعاتشون داشتند .
برخورد و رفتار بیشتر آدمها عوض شده بود . تعداد اونایی که مثل همیشه بودند و هیچ چیزی بینمون عوض نشده بود خیلی کم بود . یک جوری با ما برخورد میکردند انگار از کره ماه اومدیم . از ما فاصله میگرفتند و سعی میکردند خیلی رسمی برخورد کنند . از یکی دو نفرشون سوال کردم که آیا مشکلی براتون پیش اومده ؟ میگفتند:" خب شما دیگه خارجی شدین . شاید دوست نداشته باشین ما باهاتون صمیمی باشیم ."
نظرتون رو در مورد این برخوردها برام بگین . برای شما هم پیش اومده ؟ احساستون چی بوده ؟ منم بعدا نظرم و احساس اون لحظه ام رو خواهم گفت .
در مورد این آدمهایی که نظر خواستی :اگر اون آدمها جزو آدمهایی باشن که دوستشون داشتم و باهاشون صمیمی بودم و الان اینجوری بهم میگن&ناراحت میشدم.(اما اگر جزو دسته ای بودن که زیاد بود و نبودشون برام فرقی نمیکرده و اصلا هم دوستشون نداشتم و الان هم اونها دارن بهم اینجوری میگن اصلا عین خیالم هم که نبود هیچ&خوشحال هم میشدم که دست و پاشون رو از دور و بر من جمع کردن.
حالا منم می نوشتی چی میشد خواهر خانم !!!!! :)
جات اینجا خیلی خالیه .
یا اینکه یک سوال های احمقانه از بچه ها میپرسن و بعد تا صبح میخندن.مثلا اب به انگلیسی و فرانسه چی میشه.اخه بچه ای که 3 سال داره اینجا درس میخونه این چه سوال احمقانه ای هست که میپرسین.
من شاید بعد 2 سال و نیم بخوام برم ایران از حالا عزا گرفتم..ما فیس و افادمون زیاد نشده چون که قبلا هم دبی بودیم.مردم یک ادا اصول های جدید از خودشون در میارن
ما بيرون از حيطه فكري و محيطي كه اونا دارن زندگي ميكنيم و اونا برداشتي ندارن و نميدونن واقعا چطوريه براي همين تو روياها و بهشت ما رو تصور ميكنن!!
مشغوليت ما و اونا باعث دوري در رابطه دو طرف ميشه ولي اونا فكر ميكنن كه اونا هميشه وقت گذاشتن ولي ما نه!
فكر ميكنن اونايي كه بيرون ايران زندگي ميكنن خارجين ولي نمي دونن كه اولين تفاوتي كه براي اونايي كه بيرون ايران هستن طرز فكر به روز و سرعت زندگي هست .
زياد نبايد سخت گرفت چون ما نميتونيم فكر اونا رو عوض كنيم و در ضمن نميتونيم زندگي خودمون رو با فكر و خواست اونا مطابقت بديم و آخر اينكه صلاح خويش خسروان دانند.
اين داستان همون خر و پيرمرد و پسر ، سخت نگيريم."ignore it"